عزیزم روز تولت رو بهت تبریک می گم. خیلی دوست دارم.![]()
![]()
در عین حال بهترین روز خودم هم هست.
يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش كايل بود و انگار همهي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.
با خودم گفتم: ”كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما اين پسر خيلي بي حالي است!“
من براي آخر هفته ام برنامه ريزي كرده بودم. (مسابقهي فوتبال با بچه ها، مهماني خانهي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.
همينطور كه مي رفتم، تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.
عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.
همينطور كه عينكش را به دستش ميدادم، گفتم: ” اين بچه ها يه مشت آشغالن!“
او به من نگاهي كرد و گفت: ” هي ، متشكرم!“ و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.
من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانهي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟
او گفت كه قبلا به يك مدرسهي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم. ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.
او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر كايل را مي شناختم، بيشتر از او خوشم ميآمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.
صبح دوشنبه رسيد و من دوباره كايل را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:“ پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!“ كايل خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت.
در چهار سال بعد، من و كايل بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. كايل تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.
من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.
او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم.
كايل كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم.
من كايل را ديدم. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.
حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همهي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!
امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: ” هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!“
او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: ” مرسي“.
گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: ” فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...
من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم.“
من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات اخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا وسايل او را به خانه نياورد.
كايل نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: ”خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت.“
من به همهمه اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما دربارهي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.
پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.
” دوستان، فرشته هايي هستند كه شما را بر روي پاهايتان بلند ميكنند، زماني كه بالهاي شما به سختي به ياد ميآورند چگونه پرواز كنند.“
هيچ آغاز و پاياني وجود ندارد...
ديروز، به تاريخ پيوسته،
فردا ، رازي است ناگشوده،
اما امروز يك هديه است...
وقتی که دیگر رفت، من به انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد، من او را دوست داشتم.
وقتی که او تمام کرد، من شروع کردم.
وقتی او تمام شد، من آغاز شدم.
و چه سخت است تنها متولد شدن، مثل تنها زندگی کردن است..... مثل تنها مردن...وقتی بهت میگه نه یه چیز بهتر به تو میده
و وقتی میگه صبر کن در تدارک بهترین چیزها برای توست
مادر من فقط یه چشم داشت... من از اون متنفر بودم...
اون همیشه مایه ی خجالتم بود.
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت.
یه روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خودش به خونه ببره... خیلی خجالت کشیدم آخه اون چطور تونست این کارو با من بکنه.
به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و زود از اونجا دور شدم.
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت:
ایی یی یی مامان تو فقط یه چشم داره...
فقط دلم می خواست یه جوری خودم رو گم و گور کنم.کاش زمین دهن وا
می کرد و منو...
کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
روز بعد بهش گفتم اگه می خوای منو بخندونی و خوشحال کنی چرا نمی میری
اون هیچ جوابی نداد.
حتی یه لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم، چون خیلی عصبانی بودم.
سخت درس خوندم و برای ادامه تحصیل به سنگاپور رفتم.
اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم. زن و بچه و زندگی...
از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم.
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من.اون سالها منو ندیده بود
همینطور نوه هاشو.
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها براش خندیدن منم سرش داد زدم که چرا
خودش رو دعوت کرده بیاد اینجا، اونم بی خبر...
سرش داد زدم که چطور جرأت کردی بیای خونه ی من وبچه هارو بترسونی؟
گم شو از اینجا! همین الآن
به آرامی جواب داد:" اوه معذرت می خوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم"
و بعد فورا از نظر ناپدید شد.
یه روز به همسرم گفتم که به یه سفر کاری میرم.
رفتم به اون کلبه ی قدیمی خودمون، البته فقط از روی کنجکاوی...!
همسایه ها گفتن اون مرده ولی من حتی یه قطره اشک هم نریختم.
اونا یه نامه بهم دادن که مادرم خواسته بود بدن به من.
ای عزیزترین پسرم، من همیشه تو فکر تو بوده ام، منو ببخشش اومدم سنگاپور
بچه هاتو ترسوندم.
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت توشدم خیلی متأسفم.
آخه میدونی... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو
از دست دادی به عنوان یه مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که بزرگ میشی
با یک چشم. بنابراین یه چشمم رو دادم به تو...
برام یه افتخار بود که پسرم داره با اون چشم دنیا رو بطور کامل می بینه.
با همه ی عشق و علاقه به تو. " مادرت "ده گوش کنید:
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم
باشد که نباشیم وبدانند که بودیم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهان خانه ی جانم، گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
لبت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست براورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و دشت
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آمد که تو به من گفتی :" از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموشم کنی چندی از این شهر سفر کن"
با تو گفتم :" حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگزنتوانم نتوانم"
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چو کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم
باز گفتی که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رخت در ظلمت شب آن شب و شب های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از این کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ...
I LOVE YOU
مهسا . الهام . ساناز . ستایش![]()